|
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم ..................................... (۱) وقتی با دستهای خالیم به تو زل میزنم میبینم برای داشتنت چقدر کوچکم آسمانم شدی با بالهای زخمی ام پریدم به سوی آسمان آبیت پناهم ندادی زمین خوردم بالهام شکست روانه ات شدم سایه شدی دویدم پاهایم جا ماند ایستادم دستهای خالی ام را بلند کردم از او خواستمت باران شد اشک ریختم فریادت زدم حنجره ام از فریاد زدن ایستاد مجنون تر شدم مرا نگاه کن تو را میخواهم و پشت این همه بی کسی هنوز ایستاده ام ....
(۲) زل میزنم به بی کسی قلب پر پرم باز آبروی هر چه غریبیست میبرم میایستم میان غمی گنگ و بی صدا من از بلندی غزلم بی تو میپرم
نمیدونم چی شد که اینو نوشتم و چرا ادامه ندادم اما به هر حال برای هر دو نوشته منتظر نظراتتون هستم دوستون دارم و پیشا پیش برای همه آرزوی سالی بهتر از هر سال رو دارم شاد باشید
مردم خداوند را هر روز میبینند فقط نمیتوانند او را تشخیص دهند ...... امروز روز بدی بود خیلی بد امروز اینکه میگن فلانی تصادف کرد و مرد رو با همه وجود حس کردم حس کردم اونایی که توی ماشین تصادف میکنند و میمیرند چه حالی میشن تصادف کردم خیلی وحشتناک واسه چند لحظه مرگ و به چشم دیدم فکر کردم دیگه تموم شد ...... اما نه خدا میخواست به من یادآوری کنه درست وقتی انتظارشو نداری باید بذاری و بری و مرگ اینروزها چه نزدیک نفس میکشه ..... شاد باشید حلالم کنید ....
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!» داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟» - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
|
About![]()
غزل چشم ... Archivesخرداد 1388فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
موسسه زبانهای خارجی شکوه(دکتر محسن شکوه) |