تبليغاتX
یارب....

یارب....

 

صبح اخبار حوادث چند بار اعلام کرد :

دست دریا می سپارند ابر و باران ماه را

گرچه تلخ اما خبر تا شب مرتب پخش شد

این که گریان می برند آرام و خندان ماه را

می برند از کوچه های آفتاب آیینه را

می برند آشفته و سر در گریبان ماه را

دست تقدیر آه ، در یک عصر پاییزی گرفت

زودهنگام از غروب شعرهامان ماه را

  «مریم کرباسی»

.......... 

۴سالی بود که ندیده بودمش

رفیق لحظه به لحظه آن روزها

هر وقت دلم برایش تنگ میشد

عکس ۳در ۴ توی کیفم

با آن دفتر خاطرات قدیمی

لبخند روی لبم مینشاند

چقدر خوابت را دیدم و ندیدمت

چقدر مرورت کردم و از یاد بردیم

و حالا امروز

بابا میآید

خسته و شکسته و گریان

میگوید

ناصر رفت

الیسا هم رفت ...

کپ میکنم

جیغ میکشم

باور نمیکنم

اول سمیرا

حالا الیسا

چرا؟

باورت میشود الی؟

الی بعد از اینهمه ندیدنت باید سیاه بپوشم

و پشت جنازه ی تو و بابا و مامانت را بیفتم

و بگوییم لا اله الا الله

الیسا

دلم دارد میترکد

تو هم تنهایم گذاشتی رفیق؟

مگر خودت نمیگفتی صفورا هیچوقت گریه نکن

حالا باورت میشود خودت دلیل گریه ام بشوی؟

کاش یکبار دیگر میدیدمت

...

باز میگویم

انا لله و انا علیه راجعون

اما خدا تحملش برایم سخت است

مگر یک دل چقدر تحمل دارد؟

خدا مراقب الیسای من باش

سمیرای ماهم

تو هم هوای دوست قدیمی ام را داشته باش ...

روحتان شاد ...

+ دلنوشته هایشنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت0:42 | |

 

مانند روزهای کودکی

شاعرانگی ام را

به دست باد سپردی و

هر چه بادا باد

حال

چگونه عشق تو را در برهنگی واژه ها هجی بزنم ؟

چگونه شاعر بی بهانه ات باشم ؟

بی تو در خراب آباد این روزهای سرد و کسل

چگونه خواب آلود روزها را تاب بیاورم ؟

بی تو مجالی برای عاشقانگی دارم؟

+ دلنوشته هایجمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت23:15 | |