تبليغاتX
یارب....

یارب....

 

میگفت

دلتنگ که میشوی زیبا تر میشوی

صد چندان زیبا تر

و میشود در چشمان گرگ و میشت

همه ی دنیا را ویران کرد و از نو ساخت

میگفت دلتنگ که میشوی

دنیا را میدهم تا تو کنارم باشی

دل تنگ که میشوی

زندگی ام را میدهم تا تو با همه دلتنگی ات

با همه زیبایی ات

با همان چشمان نجیب و نگاه گر گرفته

به من زل بزنی و زندگی ام شوی

میگفت

دلتنگ که میشوی

دست هات را دوست دارم

که بیقرار روی شیار لبهات میلغزانیش

تا بیقراری لبهای کوچکت را پنهان کنی

او میگفت

میگفت دل تنگ که میشوی ...

و من نگاهش میکردم

او میگفت

و من نگاهش میکردم

با همان نگاه گرگ و میش

همان نگاه نجیب و مات

همان ......

او میگفت

اما هیچوقت ندانست دلیل ساده ی دلتنگی هایم شده

ندانست وقتی دلتنگ او میشوم

نگاهم گر میگیرد

لبهام میلرزد

بدون او من چقدر تنهام

ندانست حتی وقتی کنارش هستم دلتنگ ترم ......

ندانست فقط او را میخواهد این چشمان در به در

این دستهای سرد

این لبهای لرزان

ندانست ...................

 " امشب چقدر دلم برایت تنگ است

این را هم از صدایم نخواندی "

صفورا


هوای شهریار را داشتم

و این هم به یاد استاد ...


باز امشب اي ستاره تابان نيامدي

 
باز اي سپيده شب هجران نيامدي


شمعم شكفته بود كه خندد بروي تو


افسوس اي شكوفه خندان نيامدي


زنداني تو بودم و مهتاب من چرا


باز امشب از دريچه زندان نيامدي


با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز


چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي


شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند


افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي


گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه


نامهربان من تو كه مهمان نيامدي


خوان شكر به خون جگر دست مي دهد


مهمان من چرا به سر خوان نيامدي


نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش


اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي


گيتي متاع چون منش آيد گران به دست


اما تو هم به دست من ارزان نيامدي


صبرم نديده اي كه چه زورق شكسته اي است


اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي


در طبع شهريار خزان شد بهار عشق


زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

 

+ دلنوشته هایجمعه بیست و یکم دی 1386ساعت2:5 | |