تبليغاتX
یارب....

یارب....

سلام باز اومدم با یه مثنوی

گر چه کهنه بود

اما نمیدانم چرا بر درد دلم مرهم گذاشت

میدانی غزل چشم

امشب آسمان دلم کمی ابریست

انگار دلم هم حال و هوای پاییز به سرش زده و

قصد دارد ببارد

 

........................

امشب دوباره باز همان روح خسته ام

در بغض خیس و کال نگاهت شکسته ام

امشب دوباره اشک غم و اوج خواهشم

امشب دوباره تشنه ی دست نوازشم

من آن ستاره ی غمگین شام تو

من آن کبوتر رمیده ز بام تو

تو آن سکوت سرد و پر از انزوای شب

من آن تن نشسته ز عشقت به سوز تب

امشب دوباره از همه دنیا گسسته ام

انگار از خیال تو و از عشق خسته ام

یک شب دلت کنار دلم عهد عشق بست

پیمان عشق را ولی آسان دلت شکست

هر دلم خیال تو به برم جلوه ها کند

هر شب دلم به سوز دلت را صدا کند

خواهم دمی خیال تو از سر به در کنم

خواهم شبی رها ز خیالت سحر کنم

افسوس دوست دارمت ای درد آشنا

افسوس میپرستمت ای خوشترین صدا

.ص.

 

 

 

+ دلنوشته هایشنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت23:55 | |

بازم اومدم با یه نیمچه شعر

نظر یادتون نره

تو خیلی ساده میگذری

از من بی نام و نشون

همیشه من میمونم و

قصه دلدادگیمون

همیشه من میمونم و

یه عالمه در به دری

یه عالمه حسرت و بغض

با یه امید نیمه جون

تو هیچوقت اینو نمیخوای

که من کنارت بمونم

که من بشم پرندتو

واسم بیاری آب و دون

تو دنیای بزرگتون

من کوچیک جا ندارم

اهل یه جای نا کجام

یه دیوونه بی آشیون

منو نگاه نمیکنه

چشمای افسونگرتون

شاید منو نمیبینید

اینجام! زیر پاهاتون

انگاری موندم تو کویر

دیگه دارم تلف میشم

آخه میدونی تشنمه

تشنه ی شهد لباتون

تو آسمون شهر ما

ستاره ها فراوونن

اما هیچکدوم نمیشن

ستاره ی نامهربون

نزدیک یا دور فرق نداره

هر جا باشی دوست دارم

از همه ی دنیا فقط

تو رو میخوام اینو بدون

اینا رو یک شبی دلم

واسه یه آشنا نوشت

دلم نوشت و امضا کرد

من . صفورا . عاشقتون

...

 

 

 

+ دلنوشته هایچهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت23:44 | |

 

و این منم

منی که توی این قفس ...

اسیر گشته ام شبی

به جرم لحظه ای هوس

هوس برای ماندنت

برای با تو زندگی ...

برای سر سپردگی

برای تو . همین و بس

تو آن گناه ساده ای

که مرتکب شدم شبی

چه زود و ساده باختم

تو را به عمر یک نفس ...


نمیدونم چی باعث شد اینارو بنویسم

اما نوشتم

تا همین جا

و دیگه ادامه ندادم

منتظر نظراتتون هستم

..........

با من غریبگی نکن

با من که درگیر توام

چشماتو از من بر ندار

من مات تصویر تو ام

.....

صفورا

جمعه

۱۳/ ۷ /۸۶

+ دلنوشته هایجمعه سیزدهم مهر 1386ساعت16:51 | |

 

و باران باز مي باريد و مي باريد

 

و باران باز چه معصومانه مي باريد

 

و نقش تو هر آن در خاطرم بر پا و پا بر جا

 

و باران بي قرار از اوج به روي گونه هاي كوچه ميباريد

 

و چشمانم تو را ميجست

تو را تنها

 

كنار خاطرات خود صبورانه

 

تو را تكرار ميكردم

 

و من از خواب غمگين جداييمان

 

تو را بيدار ميكردم

 

و باران باز مي باريد و مي باريد

 

هوا سرشار از بوي نم باران

 

و من در پشت پندار حضور تو

 

كنار تو

 

به لالايي باران گوش ميدادم

 

و من در ذهن خود سرشار تو بودم

 

پر از عطر تو

 

ياد تو

 

صداي تو

 

تنم درياي طوفاني

 

به طغيان هواي تو

 

و باران باز ميباريد و ميباريد

 

و باران با همه پاكي ندا ميداد در گوشم

 

كه ردت را ز روي سنگفرش كوچه هاي آبي قلبم نخواهد شست

 

و من دستان خشكم را

 

كه بي دستان تو چنديست خشكيده

 

به زير نم نم باران رها كردم

 

و من در امتداد كوچه باغ خيس از باران

 

تو را

 

نام تو را

 

از جان صدا كردم

 

و باران ...

 

من و يادت ز سر تا پاي خيس خيس

 

و نامت همچنان بر روي لب جاري

 

و يادت همچنان در ذهن سرگردان

 

و من بيتاب و جاده خيس از باران

 

......

 

و مي دانم

 

و مي دانم

 

در آن هنگام كه باز آيي

 

دوباره كوچه ها خيسند

 

و باران باز ميبارد

 

 و باران باز ميخواند

 

و من تبدار از عشقت

 

و تو سرشار از باران

 

و من با تو

 

كنار تو

 

به لالايي باران گوش خواهم داد...

 

**ص**

 

23/9/80

 

شيراز

 

+ دلنوشته هایشنبه هفتم مهر 1386ساعت14:13 | |

 

تا ساخته شخص من وپرداخته اند

در زير لگد كوب غم انداخته اند

گويي من زرد روي دل سوخته را

چون شمع براي سوختن ساخته اند

............

به زودی با شعری از خودم به روزم

صفورا

+ دلنوشته هایجمعه ششم مهر 1386ساعت1:31 | |

 

كسي در دلهره از درد ميميرد

و

در تنهاييش تنها دلي دارد كه بي تاب نگاهي معتدل مانده

و اين تنهايي تنها

براي اشك هاي كسي كه از غرور

لبريز لبريز است

چون

يك مرگ تدريجي است

صفورا 

۴/۷/۸۶

 

+ دلنوشته هایچهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت22:23 | |